
سلام .خوبيد؟ درسته هنوز عيد و بهار نيومده اما به دلايلي كه شايد تو عيد نوروز نتونم بيام تو نت زودتر براي عيد اپ مي كنم هم چنين براي تولدمم اپ ميكنم. اميدوارم خوشتون بياد نظر حتما بذاريدا ! يادتون نره!! :
چشمانم به ساعت است و عقربه ها كه چطور از پي هم جلو مي روند ................
تيك تاك ساعت من را به بهاري ديگر فرا مي خواند......... ماهي ها در تنگ به دور خود مي چرخند گويي انها هم مثل من براي امدن عمو نوروز دل نگران هستند... خود براي لحظه اي به نسيم بهاري مي سپارم .................
باد بهاري از ميان گيسوان طلايي ام هو هو كنان مي گذرد......
در دلم غوغايي است هر چه زمان حلوتر مي رود دل نگراني من هم بيشتر مي شود. .......
گل هاي بنفشه با نگاهشان به من ارامش مي دهند و جوانه هاي اميد را در دلم مي كارند...................
باز باغچه خانه مان پر شده از گل هاي كوچك رنگارنگ كه گويي حياط خانه مان را چراغاني كرده اند.................
باران مي بارد و قطره قطره و واژه ، واژه با من هم صدا مي شود..........
قران را از سر طاقچه بر مي دارم و با ذكر بسم الله بازش مي كنم.............
مي خواهم در اين لحظات اخر با خداي خويش خلوت كنم و با او نجوا كنم تا بلكه قدري ارام بگيرم....
صداي جيك جيك گنجشكان كه بر سر شاخه هاي شكوفه زده اواز مي خوانند در خانه پيچيده است......
تيك تاك ها زياد مي شوند و در حالي كه صداي مقلب القلوب و الابصار در گوشهايم طنين انداخته است چشمانم را بسته ام و زير لب دعا مي كنم........
خانه را سكوتي خاموش فرا گرفته است.......... همه ي خانواده با چشماني نگران و سينه هايي پر از دعا منتظرند ناگهان سكوت خانه با صدايي ميشكند:
اغاز سال جديد بر شما مبارك





در 3 فروردين سال1373 فرشته كوچولوييي از نژاد بهار به دنيا امد كه اسمش را گذاشتند سارا :
تولدم مبارك



سر سبزترين بهار تقديم توباد
اواي خوش بهار تقديم توباد
گويند لحظه ايست روييدن عشق
ان لحظه هزار بار تقديم تو باد
پ.س.2: نظر يادتون نره
پ.س.3:عيد همتون مبارك دوستاي گلم
هميشه بهاري باشيد 








نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت
سلام سلامي غمگين تر از هميشه سلامي دل شكسته تر از هميشه
نمي دونيد اين چند روزه چي كشيدم چطور با احساساتم بازي شد
اصلا اين چند روزه حوصله ي درس و مدرسه اصلا حوصله هيچي نداشتم
. اين تلخ ترين خاطره ي من تو پاتوق جووني ام هست :
يك شنبه بعد از زنگ تفريح دوم رو نيمكتم كه نشستم الميرا بهم گفت خيلي نامردي
. من جا خوردم
گفتم براي چي؟ گفت تنهام گذاشتي
گفتم ببخشيد
رفتم قصه مريم رو بخونم
گفتم تروخدا ببخشيد
گفت خودتي
انقده خواهش و التماس بهش كردم كه منو بخشيد
اما اصلا باهام حرف نمي زد
سوال داشت از عقبي مي پرسيد
مداد خواست از من نگرفت از پشتي گرفت
فهميدم كه منو هنوز نبخشيده و باهام قهره
اخه من كه كار خاصي نكرده بودم
مريم مثل خودم دست به قلمه و داستان و متن مي نويسه يه داستان نوشته بود رفتم بخونم
يعني مريم مي خوند منو سيما و كتي هم گوش مي داديم
اما الميرا باهامون نيومد اين اصلا دليل بر اين نبود كه من به الميرا كم محلي كرده باشم يا دوستش نداشته باشم
همه اين ها رو بهش گفتم ولي اون اصلا بهم جوابي نميداد
حاضر بودم هزار تا نفرين و دشنام ازش مي شنيدم ولي اين طوري بهم بي محلي نمي كرد
. نتونستم خودمو نگه دارم بغض گلومو گرفت سر كلاس زبان بي خود اگاه سرمو گذاشتم روي ميزو قطره اي اشك از چشم هام سرازير شد
. مريم گفت سارا خط كش تو ميدي؟
سرمو برداشتم و گفتم بردار
صورتمو ديد كه پر از اشك شده بود گفت سارا چي شده؟!
گفتم هيچي
. سرمو دوباره گذاشتم رو ميز مريم هي مي گفت سارا پاشو، چي شده، گريه نكن و..... اما الميرا هيچ عكس العملي نشون نداد
نهايت نا رفيقي بود
خلاصه سيما زير زبونمو كشيد و به سيما گفتم سيما به الميرا گفت خاك تو سرت داره براي تو گريه مي كنه با حرفاش ناراحتش كردي
الميرا با بي رحمي گفت چي كار كنم؟ به من چه!
اون روز بلافاصله كه از مدرسه اومدم كاغذ و خودكار برداشتم و براش شروع كردم به نامه نويسي گفتم مي دونم از دستم ناراحتي حق داري خلاصه يه علمه حرف و معذرت و .......... نامه رو فردا همراه يك كارت پستال كه توش نوشته بودم الميراجان هميشه در قلب مني
بردم مدرسه دادم به سيما گفتم بده اينو به الميرا داد به الميرا نامه رو خوند اما هيچ جوابي نداد نامه اي هيچي بي نفاوت انگار نه انگار..........
. كارت پستالو بي هيچ حرفي گذاشت تو كيفش و يه لبخند سرد زد يه چيزي زير لبش گفت
. باز هم باهام اشتي نكرد دوباره يه نامه نوشتم دادم به مهديه كه بده به الميرا . الميرا نامه ر خوند اما باز هيچ جوابي نداد
اخر سر طاقت نياوردم و به سيما گفتم ازش بپرس نامه رو خوند گفت اره جوابي نداشتم بدم ديگه خيلي به خودش زحمت داد برام نوشت ديگه اصرار نكن برو با دوستاي خودت بگرد خواهش مي كنم
. نمي دونيد وقتي اين نامه رو خوندم حالم چه قدر بد شد خودم هم نمي دونم چرا انقدر بهش عادت كرد ه ام؟![]()
اخه ما تازه باهم دوست شده بوديم و از دوستي مون يه ماه هم نمي گذشت
. نمي دونم چي كار كنم حالم خيلي بده
امروز هم خيلي از بچه ها خداحافظي كردند
چون ديگه از شنبه نمياين . فكر كنم شنبه فقط 2 يا 3 نفر بيان مدرسه
من هم ميخواستم نرم اما مامانم گفت بايد بري
اخه امزش و پرورش گفته مدرسه ها تا 28 اسفند بازه
حالا من در نبود الميرا همش غصه مي خورم همش ارزو مي كنم برگرده كاشكي دوباره باهام دوست بشه![]()

تازه هاي راديو جوان:



نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت
سلام خوبيد؟ چطوريد؟ خريد عيدتون كرديد يا نه؟![]()
من كه فقط كفشم مونده همه رو خريدم![]()
اول از همه بايد بگم كه حالم زياد خوب نيست
تاحالا كسي رو ديده بوديد شش ماه پاييز و زمستونو مريض باشه خوب اره يكيش من
. باورتون ميشه هي سرما ميخورم تا ميام كه خوب بشم دوباره سروكله ي ويروس ها پيدا ميشه
. ديگه از بس قرص و كپسول خوردم شكل قرص شدم
. برام دعا كنيد زودتر خوب بشم
.خوب بگذريم ديگه چه خبرا؟ كيفتون كوكه يا نه؟! اين از اون حرف هايي بود كه تو برنامه كودك ها ميگنا
. اما اين هفته و خبرا و خاطرات خط خطي من:
از اونجايي كه من چهارشنبه هفته پيش به دليل اين سرماخوردگي نرفتم مدرسه و سه روز حاليدم اخه پنج شنبه هم تعطيل رسمي بود
البته راستي اين سرما خوردگي اثرات مثبت هم داره
مثلا من رفتم دكتر برگشتنه خريد عيدمو كردم ديديد كه زياد بد هم نيست
خوب داشتم مي گفتم چهارشنبه هم فارسي داشتيم مي بينيد كه همه ي خاطره هاي من تو زنگ ادبيات سپري ميشند
اخه معلم ادبياتمون خيلي باحاله من كه خيلي دوستش دارم
.خلاصه شنبه زنگ تفريح من معلممونو تو راه پله مدرسه ديدم پاچه خواريم گل كرد و رفتم جلو گفتم خانم سلام خسته نباشيد
معلممون هم گفت سلام سارا خانوم
بعد ديگه داشتم ميرفتم تو حياط يه دفعه معلممون صدام كرد و گفت: چهارشنبه كجا بودي؟
گفتم خانم بچه ها چشمون زدند مريض بوديم
معلممون گفت كور بشه چشم حسود
منم تو دلم گفتم تا كور شود هر انكه نتواند ديد
. اون روز گذشتو تا چهارشنبه كه من و زينب براي رسيدنش ثانيه شماري مي كرديم
ما هي دمه در كلاس وايساديم تا خانوم بياد همه معلم ها اومدند به غير از معلم ما
ديگه كار به جايي رسيد كه بچه ها مي گفتند امروز معلم نداريم
خلاصه من نااميد اومدم تو كلاس و نشستم
يه دفعه مهتاب اومد و گفت بچه ها خانوم اومد من خيلي خوشحال شدم
اما با ديدن چهره خانوم حالم گرفته شد
خانوم عصباني بود
قضيه از اون قرار بود كه زهرا تو راهرو داشته ميزده به در كلاسو سرو صدا ايجاد كرده بوده
كه خانوم يه دفعه سر مي رسه و زهرا رو مي بينه
بعدش هم چند تا از بچه ها مشق ننوشته بودند خانم عصباني تر شد
اما اين عصبانيت فقط چند لحظه بود كه دوباره شيرين زبوني هاي بچه ها شروع شد
از رو درس راهي از تئاتر به سينما خونديم بعد زهرا گفت خانم چارلي چاپلين پسر هم داره سيما گفت نترس اگه داشته باشه سنو سالش به تو نميخوره
خانوم هم گفت اره جاي بابا بزرگته
بعد زينت گفت بالاخره نوه نتيجه كه هست
خانوم گفت اي بلا ها . خلاصه ديگه حال ندارم همه رو تعريف كنم چون خيلي زياده بقيه شو بي خيال بشين





تازه هاي راديو جوان
سه شنبه موبايلو برداشتم راديوشو كه روشن كردم كه صداي افشين حسين خاني رو شنيدم
ااااااااااااااااا اين كه ازسردبيري افتاد
نگو به عنوان مهمان اومده بود خيلي خوشحال شدم
فكر كنم ديگه از اين به بعد به عنوان مهمان هر دفعه بياد خيلي بامزه است
مثلا اومد يكي ازخاطراتشو تعريف كنه گفت: رفته بوده سوپر ماركت محلشون ديده نوشته شير روزهاي زوج توزيع ميشه يك شنبه 3 شنبه 5 شنبه![]()
خوب اخرشه اين هفته رو ساعت 18 گوش كنيد يه بار به خاطر من گوش كنيد ضرر نمي كنيدا
منم خودم اولا زياد راديودوست نداشتم يه روز اتفاقي راديوي موبايلو روشن كردم از قضا برنامه اخرشه بود و ايتم شوخي با ترانه ها گوش كردم و خوشم اومد از اون به بعد راديو جووني و پارازيتي شدم![]()




نوشته شده توسط سارا در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت
سلام اول از همه اربعين را به همتون تسليت ميگم
خوبيد من كه زياد خوب نيستم
حالا علتشو مي فهميد به شرطي كه تا اخر اپ اين دفعه رو بخونيد ![]()
توي اين هفته كه گذشت هيچ خاطره ي اي نداشتم فقط يه خاطره مختصر و مفيد از زنگ پر هيجان ادبيات دارم:
يكشنبه زنگ اول ادبيات داشتيم الميرا گفت من دفترمو ميبرم بدم خانم امضاء كنه منم گفتم دفتر منو هم ببر
الميرا گفت باشه
و رفت پيش خانم معلممون كه حيلي ذوق زده شده بود
گفت باشه حتما گفت ساراجان كجاي دفترت امضا بزنم
منم گفتم خانم هرجا امضا بزنيد خوبه فرقي نداره
حالا اينجارو داشته باشيد كه فقط براي من رو امضا كرد براي الميرارو امضا نكرد
الميرارو ميگي داشت از عصبانيت مي مرد
اخه خانم خيلي با من به خاطر اون امضا خوب شد
نه فقط الميرا بلكه همه ي بچه ها داشتند از حسودي مي مردند
زهرا گفت خانم چرا انقدر پارتي بازي مي كنيد![]()
يكي از بچه ها گفت اخه سارا دخترخاله خانمه
خانم گفت نه
اصلا دخترمه مگه نمي دونستيد
بعدش هم گفت تا كور شود هر انكه نتواند ديد مريم و سيما و كتي و الميرا يه دفعه همشون برگشتند و منو نگاه كردند و خنديدند
اخه من از اين جمله يه خاطردارم
نگارجون ميدونه منظورم چيه
بعد خانم دفترشو باز كرد تا درس بپرسه
اسم چند تا از بچه هارو خوند بعد ديد باز يه نفر كمه به من رو كرد و گفت ساراجان اين جا اسمت تو دفترم ميدرخشه نميشه كاريش كرد تو هم بيا من هم با كمال ميل رفتم پاتخته
. بعد دوباره صداي زهرا دراومد خانم دوباره گفت تاكورشودهران كه نتواند ديد
. اخر سر مريم گفت خانم اين جمله رو انقدر نگين سارا به اين جمله الرژي داره
. بعد نوبت من شد كه از رو درس بخونم خانم گفت به به سارجان بخون دخترم
دوباره احساسات بچه ها جريحه دار شد امان از دست اين حسودي
خانم گفت همون جمله كه گفتم من هم گفتم زهرا تا كورشود هر انكه نتواند ديد
خانم گفت تو كه گفتي الرژي داري به خاطر همين نگفتم بعد اومد ازم تمرين بپرسه قرار بود فقط دوتا از تمريناي دو درس قبلو بپرسه اما از يه درس دیگه از من پرسيد بچه ها گفتند خانممممممممممممم قرار نبود اين درسو بپرسيد
من هم گفتم من بلدم
خانم گفت نگاه كنيد الكي سارا جان نشده به خاطر همينه همه درسها رو چه بگم چه نگم بلده
بعدشم پرسيد و من هم همه رو درست جواب دادم خانم گفت 20 حلالت برو بشين ![]()
مثلا اين خاطره مختصر بود اگه زياد بود ديگه چه قدر ميشد
................؟

خداحافظي يه خط خطي
سه شنبه خط خطي اين هفته يه خطخطي از خط خطي ها پاك شد يه خط خطي كه سه شنبه ها به خاطر سردبيري قشنگش خط خطي ميشديم حالا كه نيست نميدونم باز هم امكان خط خطي شدن هست يا نه به قول خودش با وجود سردبير جديد خط خطي كه هيچ هفت خط ميشين ديگه از ايتم شوخي با ترانه ها هم خبري نيست افشين حسين خاني با خط خطي ها خداحافظي كرد . خيلي ها جاشون تو سه شنبه خط خطي خاليه . فرزاد حسني ، محمد بخشايش ، ندا رادمهر هم كه يه هفته مياد پنج هفته نيست، بنفشه رافعي ، حالا هم افشين حسين خاني. حالا من فقط به عشق شبنم مقدمي سه شنبه رو گوش مي كنم
نمي دونم شايد با اين سردبير جديد برنامه بهتر از قبل هم بشه نبايد زود قضاوت كنيم با اين حال من هنوز يه خط خطي و راديو جووني هستم



نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
كاشكي از خدا يه چيز ديگه مي خواستم
چند وقت پيش تو وبلاگ نگار كامنت دادم كاشكي يه روز هم يكي از معلم هاي ما نياد و ما يه ذره حال كنيم![]()
چهارشنبه انشاء داشتيم معلممون نيومده بود ولي يه معلم اتاق سايتمون اوند سرمون ما هم خوشحال شديم
فكر كرديم الان ما رو مي بره اتاق سايت
ولي گفت نه الان زنگ انشاء هست بايد به درسمون برسيم
چه ضد حال بدي بود همه ي بچه ها ضايع شدند
اخه اولش كلي سوت و كف زديم
به افتخار اينكه معللمون نيومده هيچي خلاصه سه تا موضوع انشا داد اولي اينكه دوران بچگي خود را شرح دهيد
دومي چه هدف ها و ارزوهايي داريد
سومي هم نماز
از اونجايي كه من هم بچه + هستم موضوع نماز رو نوشتم
خلاصه بعد از نيم ساعت كه انشاهامونو نوشتيم نوبت شد كه بريم پا تخته و بخونيم سيما رفت انشا بخونه دوران بچگيشو تعريف كرده بود حالا ببينيد چي نوشته بود
يه روز مامان سيما مياد تو اتاقش مي بينه سيما نيست
ميره دنبالش مي بينه تو حياط تو باغچه وايساده داره عروسكاشو خاك مي كنه كه كسي برنداره
همه بچه ها زدند زير خنده و گفتند سيما چه قدر خصيص بودي!![]()
خلاصه نوبت من شد انشامو خوندم خيلي قشنگ و عارفانه بود همه برام دست زدند
نمي دوني چه اعتماد به نفسي بهم دست داده بود![]()
امروز هم معلم جغرافي مون نيومده بود
يه خانم مهربون ديگه اومد و ما تا اخر زنگ حرف زديم
منم هي فال حافظ الميرا رو از تو كيفش كف مي رفتم هي فال حافظ ميگرفتم اخر سر سپيده گفت بيچاره حافظو كچل كردي
هرچند بقيه بچه ها هم به انواع فال هاي ديگه مشغول بودند خلاصه كلاس درس كه نبود كلاس فال بود![]()







تازه هاي راديو جوان
موضوع سه شنبه خط خطي اين هفته اعتماد به نفس بود خيلي باحال بود
شبنم مقدمي مثل هميشه با گويندگيش گل كاشت
افشين حسين خاني هم با ايتم شوخي باترانه ها با اهنگ خواجه اميري شوخي كرد و عالي بود
از ندا رادمهر و مشاور خطخطي خبري نبود
واقعا حيف شد فرزاد حسني هم نبود انگار غيبش زده بود![]()
راستي فردا بعداز ظهر برنامه اخرشه ساعت18 يادتون نره گوش كنيد راديو جوان موج88 مگا هرتز مطمئن باشيد شنيده مي شويد.............





نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت
سلام يه سلام برفي و باروني به همه دوستاي جوون گل خودم
خوبيد؟ منم بهترم سرماخوردگي ام ديگه داره كم كم خوب ميشه
راستي روز ولنتاين به همتون تبريك ميگم ببخشيد دير تبريك گفتم ديروز بايد اپ ميكردم شرمنده
ولي مهم اينه كه همه ي روزهاي ما ولنتاين باشه نه فقط يه روز
اميدوارم از اپ اين دفعه خوشتون بياد و منو با نظرهاي قشگتون غافلگير كنيد
دوستتون دارم تا بعد.......
دهه فجر بود و مدرسه ما هم مثل همه ي مدرسه ها برنامه داشت من هم توي نمايش بودم
خلاصه اين هشت روز ما حسابي تمرين كرده بوديم
و قرار بود يكشنبه بچه هاي نمايش يه ربع زودتر مدرسه باشند تا براي نمايش اماده شيم![]()
خلاصه يكشنبه فرا رسيد من كه زود نرفتم
مدرسه چون خونه ي ما تا مدرسه همش 2 دقيقه راهه
خلاصه ساعت 10 دقيقه به 7 رفتم مدرسه ديدم همه ي بچه هايي كه تو برنامه بودند تو حياط وايسادند منو ميگي قيافه ام شده بود اين
خلاصه رفتم از سرپرست نمايشمون پرسيدم چي شده؟
گفت نميذارند بريم نماز خونه
اخه ديوار به ديوار مدرسه ي ما يه دبيرستانه نمازخونه هم مال اونهاست اونها صبح برنامه داشتند نذاشتند ما بريم
ما هم كه توي اون سرما كفرمون دراومده بود
رفتيم پيش معلم پرورشيمون كه اخه ما اين همه تمرين كرديم تدارك ديده بوديم
معلممون هم گفت خانم فراهاني نميذاره چون مدير دبيرستان نذاشته بود گفتيم خوب حالا الان چي كار كنيم؟
گفت توي حياط برنامه تونو اجرا كنيد چاره اي نداريم
گفتيم خوب خانم ظهر اخرين زنگ تو نمازخونه اجرا ميكنيم
گفت نه نميشه
همين الان تو حياط اجرا كنيد خلاصه سرتونو درد نيارم قرار شد سرودها و نماهنگ ها اجرا كنند
ماهم سه شنبه نمايشمون تو نمازخونه اجرا كنيم
ما رفتيم سر صف بچه هاي نماهنگ يه اهنگ از احسان خواجه اميري رو اجرا كردند
همون كه ميگه شوق سفر نداشتي قصد گذر نداشتي
كه معلممون اومد وگفت بچه هاي نمايش برين الان اماده بشيند همين امروز اجرا كنيم
ما هم از سر ناچاري رفتيم بالا تو كلاس كه اماده بشيم
من كه نقش + داشتم روحاني بودم عمامه رو سرم بستم و عبا رو تنم كردم
نمايشمون درمورد شاه و همين چيزها بود
زينت نقش شاه رو داشت كت شلوار كرده بود يه كلاه هم گذاشته بود سرش هر كي ميرسيد فكر ميكرد پسره
هويدا هم ح بود اون هم كت شلوار كرده بود
دوتا ديگه از روحاني ها منيره و زهرا بودند چند تا از بچه ها هم نماينده مجلس بودند
مثل كتي و مهسا و......دوتا از بچه ها هم خبرنگار بودند
مثل سپيده و...خلاصه من هم كه روحاني بودم جو گرفته بود منو يه تسبيح گرفتم دستمو رفتيم پايين
تو اون سرما داشتيم يخ ميزديم
رفتم بالاي سكو همه بچه ها ميگفتن حاج اقا تقبه الله
از اين حرفها كه بگذريم در كل نمايشمون تو اون سرما خوب اجرا شد و ما هم بعد از برنامه با كوله باري از درس رفتيم سر كلاسامون
........










نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه شما دوستاي خوبم
حالتون خوبه؟
من كه خوب نيستم
خدا نصيب گرگ بيابون نكنه اين سرماخوردگي روبدجوري سرما خوردم شما مواظب خودتون باشيد كه اين سرما شمارو نخوره ها!
دعا كنيد حالم زودتر خوب بشه بعدشم چرا سر ميزنيد نظر نميديد اگه بهم سر ميزنيد يا نظر بديد يا اصلا سر نزنيد وگرنه اهتون ميكنم ناراحت نشيد شوخي كردم

امروز تو كلاس علوم بد جوري گلوم درد ميكرد خواب هم ميومد
همش چرت ميزدم هي معلمون هم ميگفت ح خوابت نبره همه بچه هاي كلاس هم ميزدند زير خنده
هه هه نيشتون ببنديد
از اونطرف چند هفته پيش سر كلاس فارسي سر تمرينا بوديم رسيديم سر كلمه سيمان كه عام يا خاص دوست منم اسمش سيما بود من هم هي برميگشتم ميگفتم سيما = سيمان
همه بچه ها زدند زير خنده
من هي دستمو مي بردم بالا كه تمرنارو جواب بدم
ولي معلممون همش از بچه هاي ديگه مي پرسيد ديگه داشتم ميمردم
كه مريم گفت خانم ح جواب بده 3 ساعته دستشو بالا گرفته
حالا بشنويد از اينجا به بعدش كه معلممون يكي در ميون ميگفت ح جواب بده
بچه ها ميگفتند خانم الان ح جواب داد معلممون ميگفت نه بابا ع جواب داد شما حواستون نيست
( منظوراز ح فاميلي منه ع فاميلي مريم )مريم گفت عجب غلطي كردم گفتم ح جواب بده
منم گفتم وظيفه ات بود
معلممون گفت اخه ح دختر خاله ام مي خوام پارتي بازي كنم
منم دقيقه به دقيقه به اين سيماي بيچاره مي گفتم سيمان
ديگه كفر سيما دراومد
به معلممون گفت خانم ببينيد ح به ما چي ميگه؟ ميگه سيمان.
معلممون ح بگو حقشه تا انقدر وسط حرفم نپره
منم مي گفتم چشم خانم رو چشم.
بعد سيما زد تو سرم
معلممون گفت ا زشته نكن
خلاصه زنگ به پايان رسيد چشمتون روز بد نبينه سيما با داد و فرياد افتاد دنبال من و تا ميتونستم كتك خوردم.![]()









زندگي مثل دفتري است كه مهم نيست چند برگ دارد فقط مهم اين است كه برگهايش پر از مهرباني باشد صفحات راوي روزهاي زندگي اند پس:
صفحاتي را كه مي تواند طلايي باشد سياه و خط خطي نكن
پس از هر نقطه سر خطي نيز وجود دارد
مثل دفتري در باد ورق مي خوريم
ناخوانده مي مانيم
فصل به فصل
در انتظار دستي كه بگشايدمان نمي گشايد
مثل دفتري در باد ورق ميخوريم
و
ناخوانده مي مانيم



نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت
سلام
بعد از كلي وقت برگشتم
خوبيد؟
اميدوارم امتحانات را به خوبي پشت سر گذاشته باشيد
ديگه خبر اينكه مي خوام يه تغييراتي تو وبلاگ بدم
فقط متن ننويسم
چيز هاي جديدي تو وبلاگ بيارمو خلاصه فضاشو جووني تر كنم
به قول معروف هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم.![]()




SMS هاي جالب و قشنگ
*ميدوني فرق اسمون دل من با اسمون خدا چيه؟اسمون خدا يه ماه داره با بي نهايت ستاره
ولي اسمون دلم يه ستاره داره كه بي نهايت ماه![]()
*وقتي خاطره هاي ادم زياد ميشه ، ديوار اتاقشون پر عكس ميشه.......
اما هميشه دلت براي كسي تنگ ميشه كه نمي توني عكسشو روي ديوار بزني.....![]()
*برات10 تا گل ميفرستم 9 تا طبيعي 1 دونه مصنوعي....تا وقتي اخرين گل خشك بشه دوستت دارم![]()
*دنيا مثل گل يا پوچه........ با تو گله بي تو پوچه.......![]()
*محبت مثل يه سكه مي مونه..... كه اگه بيفته تو قلك قلب نميشه درش اورد اگه بخواي درش بياري بايد بشكنيش![]()
و حرف اخر اينكه:
زيباترين عكس ها در اتاقهاي تاريك ظاهر ميشن! پس هروقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي بدون خدا ميخواد ازت يه تصوير زيبا ازت بسازه.....![]()

شعر
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه ي عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من وتو برود
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي اب تني كردن در حوضه ي اكنون است
زندگي هندسه ي ساده و اسان نفس هاست
اگر مرگ نبود دست ما پي چيزي ميگشت
صبح ها وقتي خورشيد در مي ايد متولد مي شويم


نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبیدحلول ماه رمضان را به همتون تبریک میگم امیدوارم روزه های همتون قبول پیشگاه حق باسه
به قول معروف هر سلامی یه خداحافظی داره
یادتونه اولین نوشته مو با سر خط شروع کردم و اخریو با ته خط
شاید چند وقت ننویسم مدتشو نمی دونم شاید یه ماه دو ماه سه ماه
ولی مطمئن باشید یا برای عید نوروز می ام یا تابستون
دلیلم مدرسه است چون می ترسم وبلاگ نویسی به درسم لطمه بزنه
وبلاگو نمی بندم چون دوباره یه روز برمی گردم
امیدوارم این چند وقته از وبلاگم خوشتون اومده باشه
امیدوارم از مطلب امروز خوشتون بیاد
منو فراموش نکنیدا
دوستون دارم
خداحافظ همین حالا.......





چند وقتی است که گیج و سر درگمم ...!نمی دانم نشانی ام کجاست .......
به کجا میروم.... چه کرده ام........ چه می نویسم.......
دلم گرفته از تموم بغضای شکسته ای که در نوشته هایم هست.......
از تمام شب های بارون زده ای که بی تو سپری شدند.......
به تکرار روزهای تنهایی ام می اندیشم نمی توانم هیچ اختلافی بین ثانیه هایم پیدا کنم.......
اری در باورم نیست که نوشته هایم را حتی سرسری هم نگاه کنی...
یادت هست.......
یادت هست بهم گفته بودی روزی می ایی......
من هنوز منتظرم .... چشمانم به در و دستانم رو به اسمان
تا شاید از تو پیغامی برسد......




یه زخم کهنه روی بالم یه اسمون که چشم به رام نیست
به غیر واژه غریبی چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه اینه پیش روم نیست که اسمو یادم بیاره
تنهاترین مسافر شب تو خلوتم پا نمی ذاره
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلمو تو هم کنارم نمونی
من یه پرنده ی غریبم من از نژاد اسمونی